تبليغاتX
هفت کویـر پر از رباعی...

سلام به همه ی دوستان عزیزم.بعد از مدتها با یه غزل برگشتم.

با این که دیگه زیاد با وبلاگ حال نمی کنم اما زمینه ای برای ارتباط با دوستانه.واما غزل...

پرهیز

کم نگیر اینقدر دیگر عاشق ناچیز را          قدر یک بوسه بیانداز اینهمه پرهیز را

    آه، من آنقدر خوشحالم که پهلوی منی          پس تو هم حالا بخشکان ریشه ی کاریز را

         من،تو و یک میز و یک قوری و دو تا استکان          دوست دارم تو بریزی چایی لبریز را

            دستهایت روی میزند و تو با دستان خود            وای... کامل کرده ای جنس بلور میز را

   دست من وقتی که دستان تو را پر کرده است           دست من پرکرده یک صحرای آهوخیز را

             پهن کردی قامت ناز خودت را روی فرش          زینتی نو داده ای تو قالی تبریز را

            من بهار نوجوانی را به دستت دادم و ...          در نگاه تو مجسم می کنم پاییز را

 یک غزل پهلوی هم بودیم،خیلی خوش گذشت          این غزل می خواهد این پایان شورانگیز را،

           قدر یک بوسه حیای خویش را کمتر کنی          کم نگیری اینقدر این عاشق ناچیز را

 

نوشته شده توسط سعیدقلی نژاد در ساعت 10:51 | لینک  | 

شب دست کسی روی سرم نیست که نیست

جز عشق تو عشق دیگرم نیست که نیست

والله محــــــــــــبت تمـــــــــــــــــــام دنیــــا

مانند وفای مادرم نیست که نیست

نوشته شده توسط سعیدقلی نژاد در ساعت 16:14 | لینک  | 

 نگذار که بگذرد شبت این جوری

 تا آب کند تو را تبت این جوری

 من منتظرم دور بگردد قلیان

 تا بوسه بگیرم از لبت این جوری

نوشته شده توسط سعیدقلی نژاد در ساعت 9:51 | لینک  | 

این عاشق آرام چه زوری دارد؟

خورشید لب بام چه زوری دارد؟

چشمان تو اشعار مرا می دزدند

یک شاعر گمنام چه زوری دارد؟

نوشته شده توسط سعیدقلی نژاد در ساعت 10:23 | لینک  | 

دریا که نه!به خلیج می زد آدم

جای گندم، هویج می زد آدم

گفتند: نخور،نخور،نخور...یادش رفت

از اول کار، گیج می زد آدم

نوشته شده توسط سعیدقلی نژاد در ساعت 11:38 | لینک  |